مسجدالمهدی ناجی اباد کاشان
امور مساجد ناجی اباد کاشان
كاسبي در بازار
..
بالاي سر و ضريح (حضرت اباالفضل (ع )) نشسته بودم كه يك وقت متوجه پيرمرد نوراني و سيد جليل القدري شدم كه دو نفر زير بغلهاي او را گرفته اند، آمد در نزديكي ما نشست . بعد فهميدم اين سيد جليل القدر (مرحوم حضرت آيه الله العظمي خويي رضوان الله عليه ) است .
سپس متوجه ضريح (آقا قمربني هاشم (ع )) شدم و در اين ميان جوان فلجي را ديدم در حدود هيجده ساله كه به ضريح مطهر بسته شده است .
شروع به زيارت كردم يك وقت متوجه سر و صدا و شلوغي شدم .
گفتم : چه خبر است ، گفتند: جوان مفلوج شفا پيدا كرده است .
من دويدم جلو و ديدم جوان فلج صحيح و سالم است و بلند شد ايستاد و گفت : (آقا حضرت اباالفضل (ع ) مرا شفا داد)، جوان پتوي خود را برداشت و به طرف صحن فرار كرد، جمعيت دورش را گرفتند و لباسهايش را پاره پاره كردند و به عنوان تبرك بردند.
بعد شنيدم كه اين جوان را سه چهار روزي است كه بضريح مطهر بسته بودند و امروز شفا يافت .(26)
اي كه خورشيد زند بوسه به خاكت ز ادب
ز فروغ تو كند جلوه گري ماه به شب
تويي آن گل كه ز پيدايش گلزار وجود
بلبلان يكسره خوانند بنام تو خطب
نيست در آينه ذات تو جز نور خدا
نيست در چهره تابان تو جز جلوه رب
آيت صولت و مردانگي و شرم و وقار
مظهر عزت و آزادگي و فضل و ادب
نور حق ماه بني هاشم و شمع شهدا
ميوه باغ علي مير شجاعان عرب (27)..
مادري را مقابل ضريح ديدم كه زياد گريه مي كرد، از او پرسيدم : چرا اينقدر گريه و زاري مي كني ؟!
گفت : من نذر كرده بودم كه اگر (آقا حضرت اباالفضل (ع )) بچه اي به من عنايت فرمود، سر تا پاي او را طلا بگيرم و داخل ضريح بيندازم ، وقتي كه بچه به دنيا آمد طمع مرا گرفت و گفتم : (براي چه طلاها را توي ضريح بيندازم تا خدام بخورند، حضرت طلا نمي خواهد).
خلاصه زير بار نرفتم ، (يك وقت متوجه شدم كه بچه ام فلج شده هر جا او را بردم نتيجه نگرفتم ).
حالا او را آورده ام و به ضريح مطهر بسته ام ، و از گفته هاي خود پشيمانم و توبه كرده ام ، و حاضرم به نذرم عمل كنم و آقا او را شفا دهد.(28)
عباس علي تجلي قهر خدا
لب تشنه رسيد بر لب نهر خدا
از زين به زمين فتاد و با درد بگفت :
اي مشك ، خجالتم مده بهر خدا(29)
عالم عادل نبيل (سيد حسين شوشتري ) رضوان الله تعالي عليه فرمود: روزي به همراه (حاج سيد علي شوشتري ) صاحب كرامات باهره و نيز خاتم المجتهدين (شيخ مرتضي ) (اعلي الله مقامهم ) براي زيارت بكربلا مشرف شديم .
من به منزل ميزبان سابق رفتم ، افراد منزل غذايشان را ميل كرده بودند و چيزي هم نداشتند، و چون از آمدن من بي خبر بودند غذايي را براي من نگه نداشته بودند، اتفاقا پول هم نداشتم كه به وسيله آن از بازار غذايي تهيه كنم .
به آنها چيزي نگفتم و از منزلشان بيرون آمدم ولي گرسنگي مرا اذيت مي كرد، بحرم (آقا حضرت ابوالفضل (ع )) مشرف شدم ، بعد از نماز و زيارت جلوي ضريح مطهر رفتم و دستم را داخل شبكه هاي ضريح كردم و عرض حال كردم ، هنوز حرفم تمام نشده بود كه مشاهده كردم از شبكه ضريح مطهر چيزي حركت كرد و پيش من آمد، خوب كه نگاه كردم ديدم يك شامي است كه قيمت آن در آن وقت دو قران و نيم بود، آن را برداشتم و شكر خدا را كردم و از (حضرت عباس (ع )) تشكر نمودم .(30)
كيست همانند تو در روزگار؟
كه اش سه امام آمده آموزگار
يافته اي تربيت اي نور عين
از علي و از حسن و از حسين
داده خدا روح عبوديتت
نور سقايت ز طفوليتت
بعد علي آن ملكوتي عذار
امر سقايت بتو شد واگذار
بهر سقايت چو تو مقْبل شدي
ساقي خاص حرم دل شدي (31)
عالم جليل القدر دانشمند ارجمند (حاج شيخ حسن ) كه از نوادگان (مرحوم آيت الله العظمي صاحب جواهر رضوان الله تعالي عليه ) است از (حاج منشيد بن سلمان ) كه انسان عارف و بصير و با خدا و مورد اعتماد بود نقل كرد:
مردي از طايفه براجعه به نام (مخيلف ) پاهايش فلج مي شود و سه سال از ابتلاي او به اين مرض مي گذرد و هر چه معالجه و درمان مي كند اثري نمي بيند ولي چون از آن عاشقان (ابي عبدالله الحسين (ع )) است با اينكه فلج است و پاهايش حركت نمي كند به رفقايش مي گويد: (زير بال مرا بگيريد و مرا به مجلس عزاداري حضرت سيدالشهداء ببريد.)
مردم هم كمكش مي كردند و او را به حسينيه مي آوردند، چون به سختي مي نشست همه اش به محمد و آل محمد صلوات الله عليهم اجمعين متوسل مي شد و آنها را به درگاه حق شفيع قرار مي داد تا خوب شود.
(شيخ خزعل از علماي صاحب نفوذ و معروف خوزستان ، حسينيه اي داشت كه دهه اول محرم در آنجا سوگواري با عظمتي بر پا ميكرده و در آن شهر رسم بود كه وقتي سخنران يا مداح به ذكر مصيبت مي رسيد مردم مي ايستادند و با لهجه هاي مختلف جواب مي دادند و بعد به سر و سينه مي زدند).
روز هفتم محرم مرسوم بود كه مصيبت (حضرت ابوالفضل العباس (ع ) ) را مي خواندند، در اين روز زير بغل (مخيلف ) را گرفتند و كنار منبر نشاندند كه پايش را زير منبر دراز كند.
ذاكر بخواندن شهادت نامه و مصيبت رسيد اهل مجلس از زن و مرد قيام كردند و با نوحه و زاري و عزا به سر و صورت و سينه مي زدند، همينكه جوش و خروش بلند شد و همه گرم عزاداري شده و از خود بي خود شدند، فرياد (وا عباسا) بلند شد و گويا در و ديوار مجلس با عزاداران هم ناله بود. كه يك مرتبه ديدند (مخيلف ) دردمند و فلج ، و زير منبر نشسته ! روي پاهايش ايستاد و ميان سينه زنها آمده و به سر و سينه و صورت مي زند ونوحه سرايي مي كند، و مي گويد: (من مخيلفم كه آقاحضرت عباس (ع ) مرا شفا داد.)
وقتي كه مردم خرمشهر اين معجزه و كرامت را از ناحيه (حضرت اباالفضل (ع )) ديدند شور و غوغايي بپا شد و تمام عزاداران به سوي (مخيلف ) هجوم آوردند و لباسهايش را به عنوان تبرك پاره پاره كردند و دست و صورتش را بوسه ميزدند.
آن روز مجلس عزاداري ادامه پيدا كرد، با اينكه بنا بود ظهر اطعام كنند، ولي تا نزديكي هاي شب طول كشيد و همچنان مردم با شور و هيجان و احساسات وصف ناپذير آرامش نداشتند و صداي وا عباسا را با گريه بلند جواب مي دادند.
تا اينكه كم كم جوش و خروش حسيني بحال عادي برگشت و از او سو ال كردند: (چطور شفا پيدا كردي ؟!)
جواب داد: وقتي كه مردم ايستادند و به سر و سينه مي زدند و گريه مي كردند و مي گفتند: واويلا علي العباس از خود بي خود شده و حالت خواب و بيداري به من دست داد، يك وقت ديدم آقايي خوش سيما و نوراني و بلند قامت ، سوار بر اسب بلند بالا و درشت اندام به مجلس حاضر شد و پيش من آمد و فرمود: (مخيلف چرا بلند نمي شوي با اين مردم همراهي كني و براي عباس به سر و سينه بزني ؟)
گفتم : (آقا جان عليل هستم .)
فرمود: (برخيز و به سر و سينه بزن .)
گفتم : (آقا نمي توانم مريضم .)
باز حضرت فرمودند: بلند شو.
گفتم : (آقاجان پس دستت را بده تا بگيرم و بلند شوم .)
يك وقت صدا زد: (مگر نمي بيني دست در بدن ندارم .)
گفتم : (پس چطور بايستم .)
فرمود: (ركاب اسب مرا بگير و بلند شو.)
دست بركاب گرفتم و از زير منبر بلند شدم ، يك وقت ديدم هيچكس نيست فهميدم ، (آقا حضرت اباالفضل قمربني هاشم (ع ) مرا شفا داده است ،) من هم خودم را ميان جمعيت عزادران انداختم و با آنان به عزاداري پرداختم .(32)
زهي فرزند حيدر كز رشادت
ربود از جملگي گوي سعادت
عيان از دامن ام البنين شد
درخشان كوكب زهد و عبادت
به رضوان غبطه ميورزند بر او
كه دارد افسر فيض و سيادت
به مولايش حسين بن علي داشت
ز جان عباس اخلاص و ارادت
ادب را بين كه ماه از بعد خورشيد
تجلي كرد هنگام ولادت
ولي پيش از برادر، آن علمدار
روان شد سوي ميدان شهادت (33)
ختم اباالفضل (ع ) مرحوم علامه بزرگوار (حاج شيخ محمد باقر بيرجندي در (كتاب كبريت الاحمر) نقل كرده : ن در عالم خواب گوينده اي را ديدم كه مي گفت : (هر كس با اين عبارت (عبدالله اباالفضل دخيلك ) يعني اي بندخدا اي ابوالفضل دستم به دامنت پناهم بده . متوسل به حضرت اباالفضل العباس (ع ) شود حاجتش برآورده مي شود.
من بارها با اين عبارت ، به (حضرت عباس ع) متوسل شده ام و به نتيجه رسيده ام و از راهي كه گمان نمي كردم ، مشكلاتم حل مي شد.
از آن جمله وجهي لازم داشتم و خيلي هم برايم گران بود كه از ليام خلق قرض كنم ، به (آقا حضرت اباالفضل (ع )) متوسل شدم بي فاصله يكي از برادران ديني كه از او چنين كاري معهود نبود، بيست تومان براي حقير فرستاد و مهم من (به بركت توسل به حضرت باب الحوايج اباالفضل العباس (ع )) بر طرف شد و نظير آن زياد مشاهده كردم .(34)
منبع جود و عطا مظهر اخلاص و صفا
نور حق ماه بني هاشم و شمع شهدا
ميوه باغ علي مير شجاعان عرب
زاده شير خدا خسرو فرخنده نسب
نظر لطف و عنايت ز من اي شاه مپوش
كه مرا جان بهواي تو رسيده است بلب
نكند عاشق كوي تو تمناي بهشت
كز حريمت دل افسرده ما يافت طرب
در ره عشق (رسا) هر كه بمطلوب رسيد
دگر از دامن جانان نكشد دست طلب (35)
(مرحوم سيد محمد ابراهيم قزويني رضوان الله تعالي عليه ) در صحن (حضرت ابوالفضل (ع )) امام جماعت بودند و مرحوم (شيخ محمد علي خراساني عليه الرحمه ) كه از واعظان بي نظير بود بعد از نماز ايشان منبر مي رفت ، يك شب مرحوم (واعظ خراساني ) مصيبت (حضرت ابوالفضل (ع )) را مي خواند و از اصابت تير به چشم مقدس آن حضرت يادي مي كند.
مرحوم قزويني ، كه سخت متا ثر شده و بسيار گريه كرده بود، به ايشان گفت : چنين مصيبتهاي سخت را كه سند خيلي قوي هم ندارد چرا مي خوانيد؟!
شب در عالم رو يا محضر مقدس (حضرت اباالفضل العباس (ع )) مشرف ميشود.
(آقا قمر بني هاشم (ع )) خطاب به ايشان فرمود:
(سيد ابراهيم ، آيا تو در كربلا بودي كه بداني روز عاشورا با من چه كردند؟! پس از آنكه دو دستم را از بدن جدا كردند، سپاه دشمن مرا تيرباران نمود، در اين ميان تيري به چشم من رسيد (شايد فرموده باشند چشم راست من ) هر چه سر را تكان دادم كه تير بيرون بيايد، تير بيرون نيامد و عمامه از سرم افتاد، زانوهايم را بالا آوردم و خم شدم كه به وسيله دو زانو تير را از چشمم بيرون بكشم ، ولي دشمن با عمود آهنين بر سرم زد.) (36)
سرباز اسلامم سردار عاشورا
دستم گره بگشود از كار عاشورا
شاگرد ممتاز دبستان حسينم
با چشم و دست و سر نگهبان حسينم
عمري بود كز جان ، كردم نگهداري
تا در رهش امروز، سازم فداكاري
جان بر كف و قرباني جان حسينم
با چشم و دست و سر نگهبان حسينم
لب تشنه آبم اما نه از دريا
آبي كه نوشاند در كام من زهرا
من جعفر طيار ياران حسينم
با چشم و دست و سر نگهبان حسينم
وقتي مرا ديگر بگذشت آب از سر
آب ارچه نوشيدم از دست پيغمبر
شرمنده باز از كام عطشان حسينم
با چشم و دست و سر نگهبان حسينم
من ماه و او خورشيد در چرخ توحيد است
ماهي كه سرگردان در گرد خورشيد است
يك قطره از درياي احسان حسينم
با چشم و دست و سر نگهبان حسينم
فرقم اگر بشكست شد خاك راه او
دستم اگر افتاد شد بوسه گاه او
سر تا قدم دست بدامان حسينم
با چشم و دست و سر نگهبان حسينم (37)
حضرت حجه الاسلام والمسلين (حاج آقاي نمازي ) منبري معروف (اصفهان ) از قول صديق شريفشان فرمود: دو چيز در حرم ديدم ، يكي : در صحن (آقا حضرت قمر بني هاشم (ع )) و آن در شب جمعه اي بود كه من وعده ديگري مشغول كار بوديم ، ديدم يك دسته پرنده كه مثل مرغابي بودند آمدند دور گنبد (امام حسين (ع )) و دور گنبد (حضرت اباالفضل (ع )) دور زدند مثل اينكه مي خواستند تعظيم كنند سر فرود آوردند و رفتند، ما دست از كار كشيديم و به اين صحنه نگاه مي كرديم .
دوم : شب كه آمديم حرم (آقا اباالفضل (ع ) )، جواني را مشاهده كرديم كه به مرض رواني مبتلا بود و سه چهار نفر هم از عهده او برنمي آمدند، و با زنجير پايش را به ضريح بسته بودند.
زيارت و كارهايمان را كرديم و به منزل رفتيم و صبح آمديم كه زيارت كنيم و به كار مشغول شويم ديديم اين جواني كه هيچكس از عهده او بر نمي آمد، آرام شده ، ولي زنجير هنوز به پايش بسته است ، اما طرف ديگر زنجير كه به ضريح بسته بود باز شده است .
خادم زنجير را هم از پايش باز كرد، و زوار نيز به جوان پول مي دادند.
به پدرش گفتيم : (فرزند شما چه مرضي داشت ؟!)
پدرش گفت : (اين فرزند يك قسم نا حق به حضرت خورده بود، و از آن ساعت حواس پرتي پيدا كرد، هر جا هم كه برديم نتيجه اي نگرفتيم ، آورديمش اينجا و متوسل به (حضرت ابوالفضل (ع )) شديم خلاصه حضرت شفايش دادند.)
فردا شب هم كه او را ديديم داشت وضو مي گرفت كه به حرم (آقا حضرت امام حسين (ع )) برود.(38)
مير و علمدار شه كربلا
نور دل حيدر و ام البنين
ماه بني هاشم و خورشيد حق
كوكب رحمت شده دنيا و دين
آنكه شده دست يداللهيش
چون اسدالله برون زآستين
اختر تابنده برج حيا
گوهر رخشنده بحر يقين
باد سحر هردم از اين بوستان
مشك بردتحفه به صحراي چين
خاك درش راز پي توتيا
حور برد سوي بهشت برين (39)
| Design By : Pars Skin |
